الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

154

الغدير ( فارسى )

ابن جوزى در سيرهء عمر از عبد اللّه بن عمر نقل مىكند كه گفته است : عمر را در خواب ديده و پرسيده است : چه كار مىكنى ؟ او گفته است : حالم خوب است . هرگاه پروردگار را بخشاينده نمىيافتم ، از مكان خود مىافتادم و ساقط مىشدم . آنگاه پرسيد : پس از چند وقت ، از حساب فراغت يافته‌اى ؟ گفته است : پس از دوازده سال ، سپس اضافه كرده كه اكنون از حساب فارغ شدم . « 1 » اين موقعيت عمر است در روز حساب كه ملاحظه مىكنيم هرگز پروردگار با مهر و لطف به استقبال او نرفته و لباس حرير سبزش نپوشانده است ، و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در انتظار نماز او نايستاده است و پس از دوازده سال از حساب فراغت يافته كه هرگاه رحمت پروردگار نبود ، هلاكت ابدى مىيافت . پس اين را مقايسه كنيد با ابن حراش « 2 » كه به آن سرعت پيش رفته است و آيندهء اين هردو را ملاحظه و داورى كن . 13 - چهار هزار سپاهى از آب مىگذرند از ابو هريره و انس روايت شده است : عمر بن خطاب لشكرى بياراست و علاء بن حضرمى را بر فرماندهى آن گماشت و من نيز در جنگها با او بودم . ديديم كه مردم بر ما سبقت گرفتند و از يافتن آب نيز ناتوان شدند . هوا گرم و عطش بر همگى ما و بر چهارپايان غالب شده بود و روز جمعه بود . هنگامى كه آفتاب متمايل به مغرب شد ، او دو ركعت نماز خواند ، آنگاه دستهايش را به آسمان برداشت و ما در آسمان چيزى نمىديديم . او گفت : به خدا سوگند كه هنوز دستش را فرونياورده بود كه ناگاه خداوند بادى برانگيخت و ابرى فرستاد و باران آنچنان فروريخت كه تمام آبدانها و مسيلها لبريز شد و ما همگى سيراب شديم و چهارپايان را آب داديم . سپس آمديم با دشمن بجنگيم ، كه آنها از خليجى در دريا به جزيره‌اى عبور كرده بودند . او بر كنار خليج ايستاد و گفت : يا علىّ ، يا عظيم ، يا حليم ، يا كريم . سپس گفت : به نام خدا وارد آب شويد . ما كه وارد

--> ( 1 ) . تاريخ عمر بن الخطاب ، ابن جوزى 205 ؛ الرياض النضرة : 2 / 80 . ( 2 ) . شرح حال او در كتب تراجم ذكر نشده است .